فیلمروز

Login
Close
ورود به حساب کاربری ایجاد حساب کاربری

Log in with Facebook

جشنواره فیلم کن 2012 

http://www.filmrooz.com/modules/mod_image_show_gk4/cache/paziraee-gallerygk-is-144.jpglink
http://www.filmrooz.com/modules/mod_image_show_gk4/cache/taranehgk-is-144.jpglink
http://www.filmrooz.com/modules/mod_image_show_gk4/cache/boghz_9gk-is-144.jpglink
0 1 2

جیم جارموش شاعر / مقاله ای خواندنی از پل آستر، نویسنده بزرگ معاصر آمریکا برای فیلم «شب زمین»

night-on-earth-women

نویسنده :­ پل آستر - نیویورک

مترجم : فاطمه نکونام -

وقتی اسامی آغازین شبِ زمین شروع به پایین­ آمدن می­ کنند، می­ فهمیم که فیلم تولیدی از لوکاس سولوس است. نام خارق­ العاده­ ای است، بی­ شک برای بیش­تر مردم ناآشناست، اما نامی است که خیلی زیاد از قریحه­ ی جیم جارموش می­ گوید- چیزی که شاید بتوان «سبک جارموش» خواندش: آن ترکیب تقلیدناشدنیِ شوخی سرد، زدوبندهای دیوانه­ وار، و تصاویری که استادانه ساخته شده­ اند. معلوم می­ شود که لوکاس سولوس نام رمانی است از ریموند راسل، نویسنده­ ی فرانسویِ عجیب ­وغریبِ ابتدای سده­ ی بیستم، کتابی که سورئالیست­ها  و یک نسل بعد، شاعر آمریکایی، جان آشبری، آن را تحسین کردند- تا حدی که آشبری و دوست نویسنده­ اش هَری مَتیو در اواخر دهه­ ی پنجاه مجله­ ای پایه­ گذاری کردند به نام... لوکاس سولوس.

افراد کمی می­دانند که جیم جارموش کارش را در مقام یک شاعر آغاز کرد و اینکه در زمان دانشجویی در [دانشگاهِ] کلمبیا یکی از سردبیرانِ مجله­ ی ادبی دانشجویی کلمبیا ریوی­ یو بود. نخستین تاثیرات را در اوایل کارش از آشبری، فرانک اوهارا، کِنِث کاچ، ران پجت، و دیگر شاعران مکتب نیویوک گرفت. ضد فرمالیسم حاکم و خشکیِ آکادمیکِ شعر آمریکایی در دهه­ ی 1950، طغیان­ های بسیاری در سراسر کشور رخ می­دادند: بیت­ها، شاعران بلک مانتِین، و شورشی­تر از همه­، گروه نیویورک. زیبایی­ شناسی جدیدی به دنیا آمده­ بود. شعر دیگر جست­جویی کسل­ کننده و خشک برای یافتن حقیقتِ جهان­شمول یا کمالِ ادبی نبود. از جدی­ گرفتن خود بازایستاد و آموخت که بیاساید، که خود را دست بیاندازد، که از لذت­های معمولی دنیا شادمان شود. تصور هنر عالی به نفع روشی کنار گذاشته­ شد که مشخصه­ هایش تغییرات پی­ در پی لحنی، علاقه به بذله­ گویی و چرندیات، گسستگی، و بغلی از فرهنگ عامه در تمام فرم­های گونه­ گونه­ اش بود. به ناگاه، شعرها از اشاراتی به شخصیت­های کمیک استریپ و ستاره­ های سینما انباشته شدند.گرچه سرچشمه­ ی این دگرگونی تا اندازه­ ی زیادی از اروپا و به ویژه از فرانسه آمده­ بود، باری پدیده­ ی داخلی آمریکایی بود.

Jarmusch1

جارموش از آغاز زندگی ­اش در مقام یک فیلمساز، به اصولی که از این شاعران آموخته وفادار بوده­ است. با این­که سبک او در طی سال­ها به دگرگون­ شدن ادامه داده، یک چیز از اول تا آخر ماندگار بوده­ است: فیلم­های او شبیه فیلم­ های هیچ­کس نیست. برخلاف بیش­تر کارگردان­ های آمریکایی، او به داستان­ پردازیِ صرف علاقه­ ی اندکی دارد (طعمِ به­ اصطلاح اروپاییِ کار او به این دلیل است)، به جای آن، بازسَراییِ شوخی­ های بی­مزه را برمی­گزیند که پر اند از کناره­ گویی­های خل­وضعانه، گریزهای پیش­ بینی­ نشدنی، و تمرکزی شدید بر آنچه در لحظه­ ای خاص رخ می­دهد. با آن­که دیالوگ [در کارِ] او کیفیتی بداهه­ سرایانه دارد (به سبک شاعران مکتب نیویورک)، در واقع با حساب نوشته­ شده، به شکلی زیرکانه به ظرافت­های زبان گفتار حساس است، و اثرِ یک نویسنده­ ی واقعی است. تا آن حد که برخی از به یادماندنی­ ترین شخصیت­های او خارجی­ هایی هستند که تلاش می­کنند بر انگلیسی مسلط شوند. برای مثال روبرتو بنینی در زمینگیرِ قانون، یا آرمین موئه­لِر-استال در اپیزود نیویورک در شب زمین.

کدامیک مرا به سمت موضوعِ مورد توجه می­کشاند. تنها بیست و سه دقیقه طول می­کشد، اپیزود دوم این فیلم پنج قسمتی مظهر جارموش است، یکی از ناب­ترین و با اجرایی استادانه از نمونه­ های فلسفه­ ی فیلمسازی او. اتفاقی نمی افتد، یا به شیوه­ ی سنتی در داستان­ها خیلی کم اتفاقاتی می­افتد، به طوری که تقریبا می­توانیم بگوییم هیچ داستانی وجود ندارد. مردی از منهتن به بروکلین تاکسی می­ گیرد. پایان. اما هر لحظه­ ی این طرح، خنده­ دار، اندوه­ بار، مضحک و فراموش­ نشدنی است.

شخصیت­های مرد در فیلم­ های جارموش آدم هایی گزیده­ گو، گوشه­ گیر، و غم زده اند که زیر لبی حرف می­زنند (بیل موری در گل­های شکسته، تام وِیتز در زمینگیرِ قانون،  فارست ویتِیکِر در روح سگ: سلوک سامورایی)، با یک آدمِ شلوغ­ کنِ پرحرف که هرازگاهی هجوم می­آورد تا بر کنش تسلط داشته­ باشد. هیچ آدم سرزنده ­ای به اندازه­ ی جیانکارلو اسپوزیتو در قسمت دوم شبِ زمین پرجنب­ وجوش نیست و هیچ آدم پرحرفی به اندازه­ ی او پرتحرک نیست. اجرای او آنقدر با حرارت و به­ شدت فنری است که آدم خیال می­ کند که کل وجودش ممکن است هر لحظه بترکد. بعد از تدوینی کُند از نماهای معرفی، که شماری از اشیای بی­جان شهر (یک تلفن عمومی برّاق، یک کامیون پوشیده از نقاشی دیواری) را واشکافی می­ کند، او ظاهر می­ شود، ایستاده در وسط میدان تایمز در یک شب بسیار سرد زمستانی، مرد سیاهی که عجیب و غریب لباس پوشیده، کلاه خز مضحکی با روگوشی­ های جنبان بر سر دارد، ناامیدانه تلاش می­ کند یک تاکسی بگیرد. در زندگی نیویورکی امری مسلم است که مردان سیاه، حتی مردان سیاهی که کت و شلوار پوشیده و پاپیون زده­ اند، در تاکسی­ گرفتن سخت مشکل دارند. اسپوزیتو بر هر تاکسیِ گذری فریاد می­کشد، دیوانه­ وار دستانش را تکان می­ دهد، به لابه از هریک درخواست می­ کند که بایستند، اما تلاش­ هایش به نظر می­رسد محکوم به فناست. سپس، یک معجزه. یک تاکسی نگه می­ دارد، اما وقتی اسپوزیتو اعلام می­ کند که می­ خواهد به بروکلین برود، راننده پایش را روی گاز می­ گذارد و سرعت می­ گیرد. این امر مسلم دیگری در زندگی نیویورکی است، و من در مقام ساکنِ قدیمی بروکلین صحتش را ضمانت کنم. راننده تاکسی­ها رغبتی به بردن مسافران از منهتن به بروکلین ندارند. اسپوزیتو که بیش­تر و بیش­تر پریشان شده، دست ه­ای پول از جیبش درمی­ آورد و در هوا نگه می­ دارد، که ثابت کند مقصودش شرافتمندانه است: پولش را دارد؛ تنها چیزی که می­خواهد این است که به خانه برود. پس از اینکه یک تاکسی دیگر او را نادیده می­گیرد، ناامیدانه فریاد می­زند: «چیه؟ ای بابا، من نامرئی­ ام؟» به نکته­ ی ظریف این سطر توجه کنید. به واژه­ ی نژادپرستی اشاره نشده­ است، اما چگونه به مرد نامرئی، رمان رالف الیسون فکر نکنیم، کاوشی کلاسیک در اینکه یک مرد سیاه بودن در آمریکا به چه معناست؟ مهم نیست که جارموش اشاره­ ای آگاهانه یا ناآگاهانه به کتاب دارد. واژه­ ها به شکلی طبیعی، حتی خنده­ آور، ابراز می­شوند- و در عین حال گزنده­ اند.

night-on-earth-cadillac

لحظه­ ای بعد، نجات در شخص آرمین موئه­لِر-استال می­ آید، راننده­ ی تاکسیِ تازه­ کاری که درست همان شب کارش را شروع کرده ­است. با حالتی مهربان و صادق در چهره­ اش، با لهجه­ ی خارجیِ آشکار اسپوزیتو را خطاب می­ کند: «بفرمایید داخل، قربان.» تحول چشم­گیری است. اسپوزیتو ناگهان از مرد نامرئی به یک آقا تبدیل می­ شود. کنایه­ اش این­جاست که مردی که این­گونه با او صحبت کرده، از قوانین بی­ خبر است. هیج آمریکایی از واژه­ ی قربان استفاده نمی­ کند. یک مهاجرِ از همه­ جا بی­ خبر است که به مسافر بداقبال ما ارزش و جنبه­ ی انسانی می­ بخشد.

بعد، مسخره ­بازی شروع می­ شود. به محض اینکه این دو تا به سمت «بروکلند» به راه می­ افتند، سفرشان با جریان مدامی از بدبیاری­ های خنده­ دار و بدفهمی­ های کلامی متمایز می­ شود. در ابتدا، موئه­لِر-استال نمی­ داند چه­ طور خودرویی با دنده اتوماتیک را براند. پدال گاز و ترمز را پشت سر هم با دو پایش فشار می­ دهد و ماشین با سرعتِ مسخره­ ی پایینی تکان­ تکان می­خورد. اسپوزیتو عصبانی می­شود و تهدید می­ کند که بیرون می­ رود و تاکسی دیگری پیدا می­ کند، اما موئه­لِر-استالِ دست­ و پا چلفتی به او التماس می­کند که بماند. «شما بهترترین مشتری من هستید. برای من خیلی خیلی مهمه.» اسپوزیتو تسلیم می­ شود اما تنها به این شرط که جایشان را عوض کنند و او براند. وقتی موئه­لِر-استال اعتراض می­کند که اجازه نداریم، اسپوزیتو بی­ پرده می­ گوید:«چرا، اجازه داریم. این­جا نیویورکه.»

خب می­رسیم به اینجا که هر دو در کنار هم در صندلی جلو نشسته­ اند، دلقکی سابق از آلمان شرقی به نام هلموت و مردی سیاه­پوست از بروکلین به نام یویو، که با غرور کلاه­ هایی تقریبا مشابه بر سر دارند. جارموش از این ساده­ ترینِ جزییات، به تفصیل زنجیره­ ای از شوخی­ها و اظهارنظرهای احمقانه را شرح می­دهد که در بهترین حالت شایسته­ ی لورل و هاردی هستند. و هرجا که صحبت­ها آرام می­گیرد، می­ بینیم که تاکسی درمیان نیویورکِ شبح­ وار غوطه میخورد، که با موسیقی تاثیرگذار و برانگیزاننده تام وِیتس همراهی می­شود. درست زمانی که از چیزی که خبر از یک سواریِ سرگرم­ کننده را می­ دهد آسوده شده­ ایم، شخصیت سومی ظاهر می­شود، و قشقرقی به پا می­شود. رُزی پِرِز است که در خیابانی در جنوب منهتن با گام­ هایی بلند راه می­ رود و با مینی­ژوبی مشکی و کاپشنی به رنگ نارنجی روشن تیپ زده­ است. معلوم می­ شود که او آنجلا، زن برادر یویو است و یویو از ناراحتیِ تنها بیرون دیدن او، دیوانه می­ شود. در یکی از بهترین لحظات بصری فیلم، یویو ماشین را نگه می­ دارد و شتابان به گوشه می­ رود تا آنجلا را بازدارد. زاویه­ ی دید با هلموت در تاکسی می­ ماند –پلانی بلند از دو بروکلینی که در خیابان دعوا می­ کنند- و بعد دوربین به نمای نزدیکی از هلموت کات می­دهد که با شیفتگی به وحشیگریِ جر و بحث لبخند می­زند.

night-on-earth-poster

یویو آنجلایِ در تقلا را با درگیری به عقب تاکسی می ­برد و وقتی دوباره راه می­ افتند لحن در سکانس به ناگهان عوض می­شود. دیگر از دو مرد جلویی خبری از بذله­ گویی­ های زوجِ عجیب نیست: جنگی بین آنجلا و یویو درگرفته، یک مسابقه­ ی هوار کشیدنِ بچه­ گانه که یکی از احمقانه­ ترین، بامزه­ ترین و پرسروصداترین جر و بحث­ها در بین کلّ آثار جارموش است. رزی پِرِز فقط فریاد نمی­ کشد یا داد نمی­زند- جیغ می­ کشد، آن هم در گستره­ ی صدایی زیر و تودماغی که به سختی میتوان گفت مال انسان است به طوری که اولین حرکت آدم این است که گوشش را بگیرد. لعنتی، لعنتی، لعنتی. تقریبا همه­ ی واژه­ هایی که از دهانش بیرون می­ آیند لعنتی است. و وقتی لعنتی نیست عوضی است. و لابه­ لایش حرف­ های بامزه­ ی دستچین: «کله­ات پوکه.» یا با دیدن کلاه­ های تقریبا یکسانی که دو مرد بر سر دارند: «چه خبره؟ برنامه ­ی مسخره­ ی راکی و بُل­وینکِل ست؟» و بی­نیاز از گفتن: خفه شو، خفه شو، خفه شو.

با این حال هلموت مجذوب آنجلا شده و او را زیبا می­ یابد. وقتی برای او آهنگ کوتاهی با ریکوردر دوتایی دلقک­ها می­ نوازد، او [آنجلا] بالاخره می­خندد. و بعد وقتی تاکسی از پل بروکلین می­ گذرد، به شکلی سحرآمیز مکثی کوتاه به وجود می­ آید. هیسی آکنده از شگفتی بر زیبایی هرآنچه دوروبرشان است. و سپس دعوا دوباره آغاز می­شود. یویو شاکی است که آنجلا شبیه یک سگ شی­واوا ست؛ که همیشه قوزک پای او را می­جَوَد. آنجلا جواب می­دهد که یک گاز گنده­ی لعنتی از باسن گنده­ ی لعنتی او می­گیرد، و هلموت لبخند می­زند و زیر لب می­ گوید، «چه خانواده­ ی خوبی»، انگار که واقعا منظورش همین است.

سواری، ناگزیر به پایان می­رسد. یویو بعد از این­که آخرین لعنت به تو را از آنجلا دریافت می­ کند، عقب می­ ایستد و تلاش می­ کند به هلموت یاد دهد چگونه به منهتن برگردد. هلموت در جواب یک دماغ قرمز دلقکی به صورتش می­چسباند. تاکسی راه می­ افتد، به همان روش دو پاییِ ترمز و پدال به جلو تکان تکان می­خورد و وقتی به اولین تقاطع می­رسد، به جای راست به چپ می­ پیچد. هلموت تنهاست و در دنیایی غریب گمشده است. به خودش می­گوید: «یه کم انگلیسی یاد بگیر.» خیابان­ های تاریک، هجوم ناگهانی نور، سروصدای آژیرها از دوردست، اما برای اولین بار ماشین دیگر تکان نمی­ خورد. انگار هلموت بر مشکلِ دنده­ ی اتوماتیک فائق آمده­ است. تاکسی الان به نرمی در شب حرکت می­کند، شبی بی­ پایان در زمین، و وقتی هلموت دماغ دلقکی را برمی­دارد، حالت چهره­اش حالت ترس و اضطراب است. یک تصادف رانندگی و تعدادی ماشین پلیس را رد می­کند. لحظه­ای بعد زیرلب می­ گوید: «نیویورک... نیویورک»

و اینگونه شعر کوچک جیم جارموش درباره­ ی شهری که دوست می­دارد، به پایان می­رسد.

 

منبع : criterion.com

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

آبي قرمز برنزي

كليه حقوق و امتيازات اين سايت متعلق به Filmrooz.com مي باشد.