دسته: مقاله نمایش از یکشنبه, 06 شهریور 1390 17:46
نوشته دیوید نریمور – 25 اکتبر 2010
ترجمه از: زرتشت کاشفیان _
در 1945 استنلی کوبریک نوجوان شغلی در مجله ی LOOK ، به عنوان عکاس پیدا کرد و توانست در این مجله بیش از 900 عکس را منتشر کند که اکثر آن ها سبکی رئالیستی در حد و اندازه های عکس های خیابانی دانش آموزان مدرسه ی عکاسی نیویورک داشتند. تا پایان دهه، او به صورت خودآموز فیلم سازی هم یادگرفته بود و با سرمایه مالی افراد فامیل ،تبدیل به یکی از اولین کسانی شد که با بودجه های بسیار اندک به صورت مستقل فیلم می ساختند. فیلم استعاری و جنگی « ترس و تمایل» و تریلری نوار با نام «بوسه ی قاتل»، اولین تولیدات او بودند ، که وی در هردو آنها به جز کارگردانی و تهیهکنندگی، نقش عکاس ، صدابردار و تدوین گر را نیز بر عهده داشت. سپس، در 1955 ،کوبریک پر استعداد ،کارگردانی هالیوودی شد که فیلم هایی با سرمایه های کم می ساخت.او با کمک تهیه کننده ی آن دورانش جیمز بی هریس ، «کشتن» را ساخت ، فیلمی زیبا و شکیل در ژانر سرقت که نقد های خوبی دریافت کرد و درباره ی آن زیاد صحبت شد اما توسط پخش کننده اش یونایتد آرتیستز ، به گریندهوس ها فرستاده شد.فیلم دوم کوبریک با هریس که از فیلم اولی هم بهتر بود و بازگشتی دوباره ی به مضامین جنگی بود ، «راه های افتخار» نام داشت که تصویری دردناک از توطئه ها و دسیسه های طبقه ی افسران را نشان می داد که برای حفظ وجهه ی خود باعث مرگ بسیاری می شدند.این فیلم توانست شهرت کوبریک را به عنوان استعدادی بزرگ تضمین می کند.
طرح این فیلم زمانی برای اولین بار شکل گرفت که پس از موفقیت «کشتن» ، کوبریک و هریس توسط MGM به مدت کوتاهی استخدام شدند ، اما تمام پروژه هایی که ارائه دادند توسط استودیو رد شد .در میان پروژه هایی که MGM رد کرد اقتباسی ادبی از رمان 1935 هامفری کاب ، «راه های افتخار»، هم وجود داشت که کوبریک در نوجوانی در اتاق مطالعه ی پدرش خوانده بود.این رمان که از داستانی منتشرشده در نیویورک تایمز درباره ی پنج افسر فرانسوی که در جنگ جهانی اول توسط جوخه ی آتش اعدام شدند ، الهام گرفته است ، روایتی کابوس وار از سنگر های جنگی و تصویری وحشت آور از نحوه ی رفتار ژنرال ها با سربازانشان ارائه میدهد.سیدنی هاوارد در 1938 اقتباسی از رمان برای اجرا در برادوی انجام داده بود اما در اواسط 1950 دیگر رمان تقریبا فراموش شده بود. با وجود اشتیاق کوبریک ، MGM پیشنهاد ساخت فیلم را رد کرد ، تنها به این دلیل که نگران بود پخش چنین فیلمی در اروپا با مشکل مواجه شود.کوبریک که نا امید نشده بود ، نگارش فیلمنامه را با کمک جیم تامپسون ( که نویسنده ی داستان های عامه پسند بود و در نوشتن «کشتن» هم همکاری داشت) و کلدر ویلینگهام (که در سایر پروژه های کوبریک-هریس برای MGM به آن ها کمک کرده بود) ادامه داد.این فیلمنامه در نهایت توجه یک ستاره ی باهوش و قدرتمند را جلب کرد ؛ کرک داگلاس عضلانی و به شدت احساساتی که هم از فیلمنامه و هم از اثر قبلی کوبریک بسیار خوشش آمده بود ، پیشنهاد کرد تا هم در نقش اول بازی کند و هم به یونایتد آرتیستز فشار آورد تا تحت نظر کمپانی او ، Byrna Production ، سرمایه ی فیلم را تامین کنند.با حمایت داگلاس ، «راه های افتخار» در حوالی مونیخ در آلمان و با بودجه ی یک میلیون دلار کلید خورد ، اگرچه یک سوم بودجه ، دست مزد ستاره فیلم بود.کوبریک و هریس هم قبول کردند در صورتی که فیلم سود آور باشد ، به ازای درصدی از آن روی فیلم کار کنند .
سبک و تم های مورد علاقه ی کوبریک را می توان در تمامی لحظات فیلم مشاهده کرد ؛ اجرای خیره کننده ی نماهای در حال حرکت واید انگل ، توانایی عجیب نشان دادن یک دنیای رئالیستی و علاقه به عناصر گروتسک وتمایل به بی منطق نشان دادن اساسی و زیر لایهایِ نقشه ای که قائدتا باید منطقی می بود.جنگ جهانی اول موضوع بسیار مناسبی برای کوبریک بود ؛ جنگی که به خاطر درگیری بی معنی کشور هایی ناسیونالیست آغاز شده و نتیجه ی آن کشته شدن بیش از هشت میلیون نظامی بود که اکثر این تلفات به خاطر زیاده روی سیاستمداران و ژنرال هایی بود که دستور بمباران های عظیم و حملاتی بدون هیچ امید پیروزی به زمین های باز دشمن را صادر می کردند.مفهوم کمدی سیاه که در فیلم های کوبریک بسیار اساسی است اولین بار توسط ژاک وشه ی سورئالیست مطرح شد که خودش یکی از سربازان شرکت کننده در جنگ جهانی اول بود و «راههای افتخار» هم ازمیان فیلم های معروف جنگی آن دوران ، تنها فیلمی است که هم به بیرحمی و هم به منطق پوچ و خنده دار جنگ می پردازد(«در جبهه ی غرب خبری نیست» ، «توهم بزرگ»، «گشت سپیده دم» و «گروهبان یورک» در مقایسه انساگرایانه،رومانتیک و میهن پرستانه هستند). تعجبی ندارد که لوییس بونوئل هم جزو تحسین کنندگان فیلم بود!
برای پیدا کردن چیزی مشابه با نگاه این فیلم به جنگ باید دیگر فیلم های کوبریک که در مورد جنگ ساخته شده اند را بررسی کنیم.در اکثر موارد ، او با ساختن کشتار بین افراد خودی در طول داستان و قرار دادن دشمنی ظاهری که از چشم قهرمان داستان ، نیمه مرئی و یا به کل غیر قابل تشخیص است ، سعی دارد بر پوچ بودن جنگ تاکید کند.در «ترس و تمایل» ، به عنوان نمونه میتوان از این نام برد که بازیگران شرکت کننده در دو سوی نبرد یکی هستند ، انگار فیلم قصد دارد گفته ی مشهور پوگوی والتر کلی را توضیح دهد : «ما دشمن را دیده ایم و او خود ماست».در موقعیت های بسیار معدودی که سربازان فیلم های کوبریک با کسی از پشت خطوط دشمن مواجه می شوند ، آن شخص یا یک زن است یا به شدت به قهرمان داستان شبیه است.در راه های افتخار تقریبا دشمن را نمی بینیم ، در واقع دشمن از گلوله های مرگباری تشکیل شده که از پشت دود و غبار و تاریکی میدان جنگ شلیک می شوند.تنها جایی که این الگوی کوبریک متفاوت می شود جایی است که سربازان فرانسوی با زن آلمانی اسیری مواجه می شوند ، این زن بیشتر از آن که شیئی ساخته ی تمایلات شهوانی و اضطراب آور باشد (مانند «ترس و تمایل» و «غلاف تمام فلزی») ، تصویری مادرانه است که سیلی از احساسات سرکوب شده و لحظه ای آسایش روانی تولید میکند.
اما کوبریک در یک مورد مهم در این فیلم خارج از قاعده ی معمولش عمل نموده است.اگر اسپارتاکوس را که داگلاس در آن هم ایفای نقش می کرد و کوبریک نسبتا کنترل کمی روی آن داشت ، کنار بگذاریم ، این تنها فیلمی از اوست که تماشاگر می تواند با قهرمان داستان احساس همذات پنداری راحت و بدون مشکلی داشته باشد.کلنل دکس که که کرک داگلاس در نقش او ظاهر شده ، افسری وفادار در یک سیستم فاسد است ، اما در بقیه ی موارد او یک نمونه ی کامل از قهرمانی پاک است.او که خوش قیافه و شجاع است ، رهبری حمله ای بی فایده به دژ به شدت مستحکم آنتیل را بر عهده می گیرد ، راهش را از میان طوفان مخربی از گلوله های دشمن باز می کند ، از روی جنازه های تلفات خودی میخزد وبه سنگر باز میگردد تا برای فرستادن نیروهای کمکی تلاش کند. پیش از جنگ هم بر حسب اتفاق او «شاید بهترین وکیل مدافع کل فرانسه» بوده است.وقتی سه نفر از مردان او مستبدانه به جرم بزدلی برای اعدام انتخاب می شوند ، او با علاقه و فصاحت تمام از آنان دفاع می کند.پس از اعدام ، او با استایل خاص و همیشگی داگلاس ، ژنرال مسئوول را متهم کرده و با بدن و صورت فشرده شده و با صدایی بین بغض و فریاد میگوید : «تو یک پیرمرد فاسد و سادیست هستی که بهتره قبل از اینکه من دوباره ازت معذرت خواهی کنم بری به جهنم!»
نه رمان کاب و نه اقتباس تئاتری هوارد چندان ملودراماتیک نیستند ، چیزی که کوبریک هم معمولا از آن پرهیز می کرد ، اگرچه ملودرام پایه ی اصلی فیلم های لیبرال و اجتماعی مورد علاقه ی داگلاس بود.هر دو نسخه ی رمان و نمایشنامه در صحنه ی اعدام تمام می شوند (در تئاتر اعدام حتی روی صحنه هم انجام نمی گیرد) و در هیچ کدام دکس نه رهبری حمله را بر عهده دارد و نه در دادگاه نظامی نقش وکیل مدافع را به عهده می گیرد.شرح حمله به موقعیت نظامی آلمان ها در کتاب که کاب آن حمله را «کورک» نامیده ، هیچ وجوه قهرمانانه ای ندارد.اما بر خلاف کتاب ، فیلم ، داگلاس را بسیار جسور و شجاع نشان میدهد و حتی از قانون نانوشته ی اکثر فیلم های کرک داگلاس پس از تبدیل شدنش به یک ستاره در فیلم« قهرمان»(1949) هم تبعیت میکند ؛ در قسمتی از فیلم او بدون پیراهن دیده خواهد شد ، که اینجا هم در همان صحنه ی ورودش به داستان اتفاق می افتد ، صحنه ای که نه معادلی در نمایشنامه و نه در رمان دارد.
در ابتدا فیلمنامه حتی از نسخه ی کنونی هم ملودرام تر بوده است.داگلاس در خاطراتش می گوید که وقتی تولید فیلم به مونیخ منتقل شد ، کوبریک سعی کرد تا نسخه ی اولیه ای که با تامسون نوشته بود را بسازد که با بخشش سه محکوم به اعدام در آخرین لحظه به پایان می رسید.داگلاس هم عصبانی شده و ظاهرا بر ساخته شدن نسخه ای که ابتدا خوانده پافشاری کرده.این نسخه شامل بازبینی ویلینگهام بوده که قبل از مرگش در 1995 ادعا کرده بود که نویسنده ی 99 درصد «راه های افتخار» بوده است.اما در واقع فیلم نامه ی اصلی بیشتر حاصل تلاش تامسون و کوبریک ، به علاوه ی چندین دیالوگ مهم از کتاب کاب بود. رابرت پولیو نویسنده ی کتاب زندگی نامهی تامسون ، معتقد است با پیشنهاد زودگذر ورسیون دیگری از فیلمنامه ، کوبریک احتمالا با داگلاس به نوعی «شطرنج» بازی میکرده و امیدوار بوده با این کارش از قهرمانی تر کردن نقش ستاره ی فیلم جلوگیری کند.(در یک مصاحبه ی چاپ نشده با تری ساترن در 1962 ، کوبریک اقرار کرد که صحبت هایی درباره ی بازگرداندن فیلمنامه به حالت اولیه اش شده بود- که علاوه بر نجات سه سرباز ، دکس هم کاراکتری دوپهلوتر نسبت به نسخه ی فعلی داشت – اما اینکه خواسته باشد فیلم پایان شادتری داشته باشد را کاملا رد کرد : «بعضی ها بودند که می گفتند باید اون سه نفر رو نجات بدی ، اما البته این کار به هیچ وجه امکان نداشت ... این کار کاملا بی معنی است والبته در واقعیت هم اعدام اتفاق افتاده بود»)
موضوع هرچه که بوده به هر حال یک درگیری سودمند بین داگلاس که کارگردان را در روزنامه ها یک «آشغال با استعداد» می نامید و کوبریک که شعار زندگیش احتمالا «سکوت ، تبعید و زیرکی» بوده ، اتفاق افتاده بود. داگلاس شخصیتی برون گرا و احساساتی داشت که مدل بازیگریش و جهان بینیش تاثیرات زیادی برملودرام تر شدن فیلم هایی که بازی میکرد داشتند ، بر خلاف او کوبریک هجوگرایی انزواطلب و بدبین بود که بیشتر علاقه به هجو ملودرام داشت مثل فیلم های بعدیش« لولیتا» (1962) ، «دکتر استرنج لاو» (1964) ، «پرتغال کوکی» (1972) و «بری لیندن» (1975). با ترکیب این دو وجه ، آن ها توانستند فیلمی تاریک و از لحاظ احساساتی پیچیده بسازند که در آن داگلاس که نقش صدای منطق و آزادی و انسان گرایی را داشت ، دیدگاه خشن و ضمخت کوبریک به تاریخ اروپا را اندکی نرم سازد.
فیلم نقد های فوق العاده خوبی دریافت کرد و اگرچه چندان سود مالی ای برای کوبریک به همراه نداشت اما بسیار او را از لحاظ فرهنگی مطرح کرد.(متاسفانه MGM در مورد بازارهای اروپایی حق داشت.«راه های افتخار» چنان با قدرت، غرور نظامیان را محکوم می کرد که دولت فرانسه فیلم را به نحوی از فستیوال برلین خارج کرد و پخش فیلم هم دو دهه ای در فرانسه و سوییس ممنوع شد). به نوعی می توان گفت کوبریک نبرد تالیف را از داگلاس برد ، چون چیزی که اکثر مردم از فیلم به خاطر دارند ، نه قهرمانی های کلنل دکس بلکه تصاویر تیره و خاکستری ای از سنگر های جنگ و اعدام سه مرد بی گناه به نام میهن پرستی است.
کوبریک بویژه در به تصویر کشیدن کنتراست های صوتی و تصویری بین قصری که ژنرال ها نقشه های جنگی می کشیدند و سنگرهایی که جنگ واقعی در آن ها اتفاق می افتاد ، مهارت داشت.قصر اشلایبهایم در خارج از مونیخ که اکثر زمان فیلم در این کاخ فیلمبرداری شده ، بعد ها به لوکیشن فیلم دیگری که توطئه های طبقه ی مرفه را در میان معماری دهه های قبل تصویر میکند ، تبدیل شد(«سال پیش در مارین باد» ساخته ی آلن رنه) و صحنه ی ابتدایی داخل کاخ که آدولف منجو ماهرانه جورج مکردی کله شق اما بی اعتماد به نفس را فریب می دهد ، تحت تاثیر یکی از کارگردانان مورد علاقه ی کوبریک مکس افلس بوده که در روز فیلمبرداری این صحنه مرده بود.دوربین در اتاق بزرگی که پر از عتیقه های امپراطوری است ، می گردد و حرکت هایی به سبک فیلم های افلس دارد در عین حال کوبریک با کمک فیلمبردارش جورج کراوس از نور طبیعی ، ترکیب بندی فوکوس های عمیق (deep-focus) استفاده مناسب کرده و طنین های صوتی را وارد تصاویر می کند.در مقابل ، صحنه ی سنگر جنگی یکی از امضاهای همیشگی کوبریک را داراست ؛ حرکت نسبتا سریع دوربین به داخل یک کوریدور شوم یا تونلی ترسناک ، با لنز واید انگل.راه پیمایی دکس در سنگر برای شروع حمله که تقریبا دو دقیقه طول می کشد و و از هشت کات تشکیل شده ، لحظه ی مهمی هم برای فیلم و هم برای کارگردان است.همه چیز سایه روشنی خاکستری دارد و سربازهایی که خسته در دو سمت سنگر افتاده اند(سربازها توسط یک واحد پلیس آلمان بازی شده اند) ، باعث تزریق حالتی مستندگونه به این سکانس شده اند.دکس عبوسانه ، مستقیم از وسط جیغ بلند گلوله ها و انفجار های کر کننده عبور می کند.در شات ماقبل آخر این سکانس ، دوربین وارد ابری از غبار و دود می شود که از میان آن تنها پیکر های تیره و روح مانندی دیده می شوند ، انگار که در حال سفر به دنیایی هستیم که همه قبلا در آن مرده اند.
مراسم اعدام ، که جلوی قصر انجام میگیرد، تاثیرش را از ریتم سنجیده و شگردهای داینامیک عمق واید انگل می گیرد.دوربین به آرامی و با سنگدلی به تیرهایی که سرباز ها به آن ها بسته شده اند نزدیک می شود ، اجرای استادانه ی مراسم اعدام که در زمین مخصوص رژه انجام می گیرد و پر از نظامی ها و مردم معمولی است ، به طرز غریبی اغراق آمیز می نماید.جلوه ی قصر از دور طوری است که گویی می خواهد آن تئوری والتر بنیامین که می گوید «هر دستآورد بشر متمدن ، یادواره ای بر بربریت انسان هم هست» ، را تایید کند ، اما وقتی تیر اندازی انجام می گیرد ، دیگر بدون هیچ جلوه ی زیبایی ، تنها با قساوت و بی رحمیش رو به رو میشویم.
بعد از این وحشت البته ، وقتی اسیر آلمانی (سوزان کریستیان که بعدا همسر کوبریک شد) برای جماعت سربازان پر سر و صدا آوازی می خواند ، به تماشاگر لحظه ای آرامش داده می شود.این صحنه که کوبریک هم دل چندان خوشی از آن نداشت توسط ویلینگهام نوشته شده بود ، اما موفقیت این سکانس بیشتر به خاطر سلیقه ی خوب کارگردان است تا نوشته ی نویسنده.کوبریک با وارد کردن نور طبیعی ، انتخاب درست کلوزآپ از بازیگران غیرحرفه ای وتغییر متعادل و آرام فضای کارناول مانند به حالتی غم انگیز، از افتادن در ورطه ی سانتیمانتالیسم جلوگیری کرده است. آهنگ این صحنه که دارای اجرایی آرام و آماتورگونه است ، «سرباز وفادار» نام دارد و متعلق به فرانتزن گوستاو جردس است که از موسیقیدانان زمان ناپلئون بود.سربازان فرانسوی به نظر می رسد که شعر آلمانی را به خوبی درک میکنند ، در پایان آن داریم : «آه مادر لطفا نوری بیاور- عشق من در حال مرگ است». درست بعد از این صحنه کلنل دکس خبردار می شود که نیروهایش دوباره عازم جبهه هستند.موسیقی جرالد فرید ملودی زیبای جردس را همراهی می کند و آن را به صورت یک مارش نظامی در می آورد.این فیلم در پایان فاصله ای کوتاه و نوستالژیک به تماشاگر می دهد ، قبل از اینکه سیستم وحشی دوباره اقدامات قبلیش را پی بگیرد.
*جیمز نریمور نویسنده ی کتاب «درباره ی کوبریک» (2007) است.از دیگر آثارش می توان از «بازیگری در سینما» (1988)، «بیشتر از یک شب ؛ فیلم نوار و بستر آن» (2008) و «مونوگراف BFI ، بوی خوش مووفقیت» (2010) نام برد.
* گریند هوس : سینماهایی که برای طبقه ی پایین جامعه ی آمریکا فیلم های کم بودجه ، مستهجن یا خشن پخش می کردند که این فیلم ها معمولابه منظور تبلیغ موضوع خاصی ساخته می شدند و چند ساب ژانر محبوب هم از میان این فیلم ها که exploitation films خوانده می شدند بیرون آمدند.(مثل وسترن های اسپاگتی یا جیالو یا فیلم هایcannibalism )