دسته: نقد فیلم نمایش از سه شنبه, 11 بهمن 1390 01:25
اختصاصی فیلمروز، فرهاد دل آرام - فیلم اسب کارزار یا اسب جنگ فیلمی به کارگردانی استیون اسپیلبرگ و نویسندگی ریچارد کورتیس و لی هال است که برگرفته از کتابی به همین نام نوشته مایکل مورپرگو است. این فیلم نامزد 6 اسکار شده است که در رشته های تکنیکی شانس دریافت جایزه دارد.
اسپیلبرگ تا قبل از این فیلم چهل و هفت فیلم در کارنامه کارگردانی خود داشت که از این بین، شش فیلم در مورد جنگ یا بهتر است بگویم در ژانر جنگ ساخته بوده است. این تعداد از علاقه او به این ژانر خبر میدهد و شش فیلم قبلی او در این ژانر که حداقل دو فیلم سطح بالا در بین آنهاست باید سرمایه کافی برای ساخت اسب کارزار باشد. اینها ذهنیات و حساب کتابهای بنده قبل از تماشای این فیلم است تا به خود بقبولانم که با فیلم خوبی روبرو خواهم بود اما باید اذعان کنم که علی رقم نکات مثبتی که در فیلم است باز هم نکاتی که بیشتر تماتیک و در مورد فیلمنامه هستند، تماشای این فیلم را برایم با خستگی مواجه کرد.
داستان فیلم با الگوی تکراری نوشته شده است که شی یا بهتر است بگوییم اِلمان داستانی در ابتدای داستان معرفی میشود، سپس این اِلمان رابطه ویژه اش با داستان اول معرفی میشود و سپس در طی داستان برحسب اتفاق به خرده داستان های دیگر وارد میشود و در انتها هم که مشخص است که اِلمان به همان داستان ابتدایی بازمیگردد و همه چیز به خوبی و خوشی تمامی یافته است. درست به یادش افتاده اید این همان ساختاری است که چند سال پیش تله فیلمی در تلویزیون پخش شد و استفاده کرد بود. نام آن فیلم هندوانه شب یلدا نام داشت. شاید بعضی الان عصبی شوند که چرا این فیلم بزرگ را با آن فیلم مقایسه کرده ام، اتفاقا همین مقایسه ما را به این نتیجه میرساند که مهم نیست هر قدر فیلمی عظیم باشد، در ابتدا باید به داستانی قوی فکر کرد و نه به چیزهای حاشیه ای مثل جلوه های ویژه و فیلمبرداری عظیم یا موارد دیگر، بهتر است که به داستان بازگردم تا بهتر بتوانم نظراتم را اعلام کنم.

داستان در مورد اسبی به نام جویی است که در مزرعه ای در بریتانیا به دنیا می آید و از همان ابتدا پسری به نام آلبرت عاشق آن اسب میشود. بعد از مدتی، به شکل بسیار شوخی واری پدر آلبرت که کهنه سربازی است، جویی را خریداری میکند و به این ترتیب آلبرت و جویی به هم میرسند. در همین ابتدای راه، داستان مسیر را به درستی پیش میرود اما راه رسیدن به آن را خیلی با قدمهای شلی برمیدارد و آن استحکام لازم را ندارد. اسپیلبرگ مثل همیشه که عاشق قهرمان پروی خصوصا در میادین جنگ است در این فیلم هم اینکار را ادامه میدهد اما در این فیلم بیش از حد اینکار را در مورد اسب و قهرمان شدنش انجام میدهد. اسب به همراه صاحبش در همین ابتدای فیلم هم به قهرمانانی تبدیل میشوند که زمین سنگلاخی را که هیچکس امیدی به شخم زدنش ندارد ، را به صورت حماسی واری شخم میزنند و قهرمانان دهکده میشوند. این تازه ابتدای قهرمان بازی این اسب است یا بهتر است بگوییم قهرمان پروری اسپیلبرگ که باید دید چرا اینقدر علاقه مند است.
در ادامه داستان اسب به ارتش فروخته میشود تا در جنگ جهانی به کاپیتان نیکولز سواری دهد، کاپیتان نیکولز هم در همان ابتدا عاشق این اسب میشود، کاپیتان نیکولز هم میمیرد اما اسب باز هم به طرزی قهرمان گونه نجات می یابد. اسب قهرمان به داستان دیگری میرود و در آن داستان هم ردپایی از خود جای میگذارد و باز هم ما خرده داستانهایی را میبینیم. خرده داستان هایی که هیچکدام جذابیت ویژه ای ندارند و شخصیتهایش به مانند عروسکهایی در خدمت قهرمان داستان یعنی اسب هستند تا او را به خانه مراد برسانند. اما بی قوام ترین قسمت داستان در اپیزودهای تقریبا نهایی و در میدان جنگ اتفاق می افتد که اسب در بین دو جبهه مخالف جنگ گیر می افتد و تمامی سربازان آلمانی و انگلیسی در دو سوی خاکریزهای خود در فکر نجات این اسب هستند! جنگ جهانی و کشتارهای دست جمعی و نجات اسبی که در بین سیم های خاردار گیر کرده است!!! باید دید نویسنده در چه جهانی زندگی میکند که چنین داستان را نوشته است، شاید مدینه فاضله ای وجود دارد که من از آن بی خبرم و جهان الان را اینطور نمیبینم چه برسد به جهان دوران جنگ جهانی. به هر حال ما که کسی نیستیم که به طرز نگاه کسی آن هم در آن طرف دنیا خرده بگیریم و به داستان بازمیگردم. از هر دو طرف جبهه، سربازی به نمایندگی از آنها به سمت اسب می آیند و اسب را نجات میدهند . نویسنده و اسپیلبرگ در این صحنه به طرز بچه گانه ای نشان میدهند که این سربازان نیستند که در صحنه نبرد با یکدیگر سر دشمنی دارند و این سران کشورها هستند که تقصیرکار هستند و مردم را به جان یکدیگر انداخته اند. اما باید از اسپیلبرگ پرسید که او که در بیشتر فیلمهای جنگی که ساخته یا تهیه کرده به فکر قهرمان پروری است و جنگ را با تمام کثافت و بدبختی اش نشان نمیدهد پس چرا این صحنه بچه گانه و دور از فیلمش را آن هم به این گل درشتی در فیلم میگذارد!

در آخر ارتش قصد دارد تا اسب را که پایش زخمی شده است را راحت کند اما آلبرت که برای رسیدن به اسبش به ارتش پیوسته است، او را پیدا میکند و همه ارتش به خاطر این دو سرباز شجاع ،اسب را زنده نگه میدارند و جنگ تمام میشود و آلبرت و جویی بدون خراشی به مزرعه خود بازمیگردند. در صحنه نهایی که آلبرت سوار بر جویی است و با فیلمبرداری خوب و پس زمینه خورشید نارنجی رنگ حال و هوایی از قهرمانانی میدهد که هرگز نابود نمیشوند. در این فیلم دیگر خبری از قصه گویی های خوب فیلمای اصپیلبرگ هم نیست، از درام های قوی و مستحکمی که در نجات سرباز رایان و یا فهرست شیندلر خبری نیست. فیلمی است با خرده داستان های بسیار که یکی پس از دیگری سپری میشوند و هیچ تاثیری بر روی بیننده نمیگذارند تا شاید اسب روی بیننده اثری گذارد. مسئله لحن شوخی است که در فیلم دیده میشود، اگر این لحن برای فیلم انتخاب شده است و از سیاهی جنگ خبری نیست پس نمیتواند به مسئله جدی مانند قهرمان پروری در جنگ تکیه بزند و باید فیلمی اتفاقا در مذمت قهرمان پروری باشد که با فضایی شاد و انتقادگونه قصد این کار را دارد اما حالا بیشتر شبیه این است که نویسنده قصصد داشته سرسری از خیلی از مسائل مهم که در جنگ بوده، گذر کند و هر جا که نیاز داشته حرفهای بزرگ خودش را هم بزند.

به طور کل این فیلم هم به مانند خیلی دیگر از فیلمهای دنیا خودمان بیشتر از اینکه به فکر داستانی مستحکم و با پشتوانه فکری قوی باشد، به فکر کارهای تکنیکی سطح بالا و عظمت بصری بوده است. این روند حتی در کشور خودمان هم رونق پیدا کرده است، فیلمهایی همچون راه آبی ابریشم و ملک سلیمان. پس لازم نمیدانم که در مورد این جنبه های تکنیکی کار حرفی بزنم چون همه میدانند که استیون اسپیلبرگ همیشه از پشتوانه قوی در این زمینه ها بهره مند است اما حتی این موارد تکنیکی هم در خدمت کار نیستند و به خودی خود جذاب هستند و نه به عنوان بخشی از کل فیلم. بازیهای فیلم هم که به غیر از امیلی واتسون که در نقش مادر آلبرت بازی کرده است، چیز زیادی برای تعریف کردن ندارند و البته اسب بازیگر اول فیلم یعنی اسب که به راستی که زیبایی خاصی دارد و بسیار قوی تر از بقیه حس را بیننده منتقل میکند حتی حس عشقش به اسب سیاه دیگری که در میانه های فیلم اتفاق می افتد البته اگر بازی اسب هم نیروی تکنولوژی نباشد! تمام گفته های بالا و خیلی نکات دیگر از این فیلم، فیلمی متوسط رو به پایین به وجود آورده که مطمئنا یک ماه بعد به مانند بسیاری دیگر از فیلمهای استیون اسپیلبرگ چیزی از آن در یادم نخواهد ماند.